تبليغاتX
 رویای سرزمین من

رویای سرزمین من

یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آّب در آرم .

مرگ عشق!!!

 
 
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !2.gif

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه2.gif16.gif


 

نوشته شده توسط عرشیا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


کورش ،برخیز اینجا کسی بیدار نیست

 

۷ آبان روز بزرگ داشت بزرگ مرد ایرانی کوروش بزرگ بر ایرانیان وایران دوستان شاد باد

 

کورش ،برخیز اینجا کسی بیدار نیست

 

ایران تو ویران شده اما کسی هوشیار نیست

 

بردند سکندرهای پست،بردند عربها و مغول

 

بنیان و بنیاد شکوه

 

برخیز ببین ای ساربان،گمراهی این مردمان

 

در این شب خسته دلان،خورشید شو شاه جهان

 

اکنون که وقت خواب نیست

 

ماندن در این مرداب

 

آرام آرام از افق،خورشید سر بر می کشد

 

اما عجب دارد هنوز،گویی که ره گم کرده است

 

آن سرزمین پر جلال

 

آن مردم شاد و بزرگ ،پس کو کجا رفت و چه شد؟!

 

باور ندارد او هنوز

 

اما دگر کورش کجاست؟

 

در زیر خاک سالها

 

دلخوش به ما بیدارها

 

امیدها برباد شد،کاخ ستم آباد شد

 

دیو جهالت از قفس،صدها دریغ آزاد شد.

 

خاک طلاگون وطن،پامال هر نا اهل گشت

 

شادی مردم آه شد،ایران سرای درد گشت.

 

در گیر و دار سالها

 

گم کرده ایم پندارها

 

ما را به یغما می برند،برخیز ای فرماندها

 

ای کاش روزی پارسان

 

خود را زخود می یافتند

 

از هرچه رنگ و ننگ بود

 

مردانه رخ می تافتند

 

ای کاش این دوران تار،روزی به لطف کردگار

 

پایان روشن می گرفت

 

این قوم در بند اسیر،آن پرچم روز شکوه،آن گوهر گم گشته را

 

از دست خصم پس می گرفت

 

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


عشق پاک


 

نوشته شده توسط عرشیا در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت


شاهنشاه

 

پنجم مرداد با مرگ آخرین شاه ایران داستان ۲۵۰۰ ساله شاهان ایرانی

 

 به پایان شاهنامه رسید به میمنت چنین روزی گذری می زنیم به زندگی

 

 خانوادگی محمدرضا پهلوی آخرین شاه شاهان ایران :

 

 

شناسنامه شاه:

 

نام: محمد رضا

 

نام خانوادگی:  پهلوی

 

ت.ت :  ۴  آبان ۱۲۹۸

 

نام پدر:  رضا

 

نام مادر:  تاج الملوک آیرملو

 

نام همسران :  فوزیه فؤاد  ، ثریا اسفندیاری، فرح دیبا

 

نام فرزندان : شهناز ، رضا ، فرحناز ، علیرضا ، لیلا 

 

تاج گذاری :  ۲۵ شهریور ۱۳۲۰  

 

مدت سلطنت : ۳۷ سال

 

مدت زندگی :   ۶۱ سال

 

درگذشت :  ۵ مرداد ۱۳۵۹

 

 

جوانی و ولیعهدی:

 

 محمد رضا پس از به سلطنت رسیدن پدرش به مقام ولیعهدی رسید.

 تحصیل را در مدرسه نظام آغاز کرد و از کودکی زبان فرانسه را نزد

پرستار فرانسوی‌اش آموخت. در دوازده سالگی او را برای ادامه

 تحصیل به مدرسه شبانه‌روزی «لو روزه» (Le Rosey) نزدیک

 شهر لوزان در سوئیس فرستادند. در ۱۷ سالگی به ایران بازگشت و

 در دانشکده افسری تحصیل را ادامه داد. در سال ۱۳۱۸ با فوزیه

خواهر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج کرد.

 

 

سال‌های آغاز سلطنت:

 

در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران توسط نیروهای شوروی و بریتانیا،

 رضاشاه پهلوی از سلطنت برکنار و به جزیره  موریس وسپس

به آفریقای جنوبی تبعید شد. بریتانیا ابتدا قصد داشت پسر محمد حسین

میرزا نوه احمد شاه قاجار را که در  انگلستان زندگی می‌کرد و

افسر نیروی دریایی پادشاهی بریتانیا بود جانشین رضاشاه کند ولی

وقتی معلوم شد که او فارسی نمی‌داند بالاخره با توافق شوروی

محمدرضا پهلوی را در  به جای پدرش به سلطنت برگزیدند. محمد علی

 فروغی، آخرین نخست‌وزیر رضا شاه، نخستین نخست‌وزیر

محمدرضاشاه شد و نقش مهمی در انتقال سلطنت به او بر عهده داشت.

 

 

همسران محمد رضا شاه:

 

۱-فوزیه فؤاد:

 

فوزیه فؤاد متولد ۱۳۰۱ در اسکندریه مصر خواهر ملک فاروق پادشاه

 

مصر و اولین همسرمحمد رضا پهلوی بود. حاصل ازدواج او با

 

محمدرضا شاه دختری است به نام شهناز.

 

ازدواج او با محمدرضا به هنگام ولیعهدی او در تاریخ ۲۶ اسفند

 

۱۳۱۸درقاهره انجام گرفت.در سال  ۱۳۲۷ شاه رسما از همسر اول

 

خود  فوزیه جدا شد.

 

 

 

        

  

 

۲-ثـریّا اسفندیاری:

 

 

ثـریّا دخـتر خلیل اسفندیاری و اوراکل(آلمانی)، در اول تـیرمـاه ۱۳۱۱

در روستای فارسان در  چهار محال بختیاری متولد شدانتخاب ثریا

برای همسری  محمد رضا شاه به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه یعنی 

 شمس انجام گرفت ازدواج در نهایت سادگی در ۲۳ بهمن۱۳۲۹

برگزار شد پس ا زانکه بعد از شش سال انها بچه دار نشدند به خاطر

 فشار اطرافیان ،شاه از ثریا خواست تا به  سن مورتیز برود و روز ۲

 بهمن ۱۳۳۶ با تشریفات رسمی تهران را ترک گفت و بعد از آن دیگر

 هیچ وقت به ایران باز نگشت. در روز ۲4 اسفند ۱۳۳۶ از وی جدا

شد و طلاق او از طریق  مجلس شورای اسلامی اعلام شد محمد رضا

شاه از او به عنوان تنها عشق زندگیش در کتاب خاطراتش یاد کرده. مجله پاری ماچ او را زیبا ترین زن جهان در عصر خود معرفی کرد

لقب او در کشور های اروپایی پرنسسی با چشمانی زمردین است ثریا

اسفندیاری در چهارم آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته

مغزی در پاریس درگذشت. مراسم تشیع جنازه‌ی وی در کلیسایی

آمریکایی در پاریس برگذار شد. در این مراسم اشرف پهلوی و

غلامرضا پهلوی نیز حضور داشتند. ثریا را در قبرستانی در مونیخ

آلمان دفن کردند.

 

 

 

 

 

 

 

۳- فرح دیبا:

 

فرح  فرزند  فریده قطبی و سهراب دیبا (از خاندان دیبا) در روز  ۲۲

 

مهرماه سال۱۳۱۷  در  تهران به دنیا آمد.سومین همسر  محمد رضا

 

پهلوی است. طرفداران سلطنت پهلوی او را «علیاحضرت شهبانو فرح

 

پهلوی» می‌خوانند او درکودکی پدرش را بر اثر بیماری سرطان از

 

 دست داد. او پس از اتمام تحصیل در مدرسه  ژاندراک و دبیرستان

 

رازی تهران به همراه پسر دایی‌اش  رضا قطبی برای ادامه تحصیل

 

راهی  فرانسه شد و در رشته معماری ادامه تحصیل داد. وی پس از

 

مدتی تحصیلات خود را در پاریس رها نمود و در آبان سال ۱۳۳۸

 

ه.ش با  محمدرضا که به تازگی از همسر دوم خود  ثریا اسفندیاری

 

 جدا شده بود ازدواج کرد. در همان سال او به عنوان اولين ملكه ايران

 

تاجگذاري نمود. او ۴ فرزند به نامهای  رضا،  فرحناز، علیرضا و لیلا

 

 به دنیا آورد. یک ماه قبل از  انقلاب و با اوج گیری اعتراضات

 

مردمی، وی همراه با شوهرش ایران را ترک کرد . .فرح دیبا در روز

 

 یکشنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۸۶ در فرانسه درگذشت.

 

 

 

             

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرانجام شاه:

 

در روز ۲۶ دی ماه محمد رضا پهلوی به بهانه درمان  بیماری  سرطان

 

  ایران را ترک کرد وپس از سرگردانی  در چندین کشور از جمله

 

امریکا ، پاناما ، مکزیک ،تونس ،  به مصر رفت .و در سن ۶۱

 

سالگی در ۵ مرداد   ۱۳۵۹ در اثر بیماری سرطان غدد لنفاوی  در

 

مصر در گذشت. پیکر او با حضور رئیس جمهور مصر ( انور سادات)

 

تشییع شد.پیکر وی همینک در مسجد الرفاعی  مصر و به طور موقت

 

دفن شده‌است. مسجد الرفاعی آرامگاه شخصیت‌هایی همچون  محمد

 

رضا پهلوی آخرین پادشاه ایران،  انور سادات رئیس جمهور سابق

 

 مصر و  ملک فاروق آخرین پادشاه مصر است گفتنی است که همه

 

 ساله مراسم یادبودی توسط دوستداران او در  مسجد الرفاعی مصر

 

 برگذار می‌شود که در آن اعضا خاندان سلطنتی ایران نیز شرکت

 

می‌کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                    مزار شاه در مسجد الرفاعی مصر

 

 

 

وصیت نامه:

 

 

          این وصیت نامه پس از مرگ محمدرضا توسط فرح پهلوی قرائت گردید:

 

 

   
در این هنگام که دور از خاک وطنم در چنگال این بیماری جانکاه آخرین روزهای زندگی خود را سپری می‌کنم، به عنوان پادشاه ایران زمین این پیام را به ملتم که در شوم‌ترین دوران تاریخی وطنش روزگار تیره‌ای را میگذراند می‌فرستم. همانند هر مسلمان معتقدی که در آستانه مرگ از وجدان پاک و صفای کامل روح برخوردار است، خداوند بزرگ را به شهادت می‌طلبم، از آن وقت که صرفاً به خاطر جلوگیری از خون‌ریزی هموطنانم ناچار خاک ایران را ترک کردم آنی از فکر سیه‌روزی تدریجی ملتم، و مخصوصا آندوه رقت بار شهادت وطن پرستان با نام و گمنامی که سینه‌های فراخ خود را در مقابل جوخه‌های آتش جلادآن قرار دادند، فارغ نبوده و با تار و پود وجودم این رنج‌ها را احساس کردم... شگفت اتفاقی، که در همان لحظاتی که قلب من از حرکت می‌ایستد، قلوب افسران دلاور ارتش نیز که در تکاپوی نجات وطن بودند، پیاپی آماج گلوله‌های دشمنان ایران قرار می‌گیرند و برای این‌که چنین پیوندی جاودان ماند توصیه می‌کنم که بعد از نجات کشورم، کالبدم در گورستان این شهیدان جانباخته وطن، مدفون گردد... من در این دقایق واپسین شیرینی خاطرات افق ایران عزیز را که به آن عشق می‌ورزم در برابر تلخی زهراگین مرض جانسوز قرار داده‌ام. خاطره شالیزارهای کرانه‌های دریای خزر، و مرغزارهای دیلم، خاطره قله‌های پربرف سهند و سبلان آذربایجان، خاطره کوهستان‌های سبز و خرم زاگرس کردستان، و هامون‌های عریان بلوچستان، خاطره اروندرود خوزستان و هیرمند سیستان، خاطره دشت ارژن فارس، خاطره حاشیه‌های کویر سوزان خراسان و کرمان، خاطره شهرک‌ها و دهستان‌های ساحلی خلیج فارس، خاطره کوچ عشایر دلیر و فداکارو بطور کلی با اندیشه همه گوشه و کنار آن سرزمین مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان آن، چشم از جهان فرو می‌بندم.
   

 

 

برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب بروید:


 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عرشیا در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


امتحان عشق


 

نوشته شده توسط عرشیا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


محاکمه

 

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل

 

وعشق محکوم به  تبعید شدن  به دور ترین نقطه مغز شده بود

 

   یعنی فرا موشی

 

 قلب تقاضای عفو عشق را داشت

 

ولی تمام اعضا با مخالف بودند

 

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی

 

آهای گوش مگر تو نبودی هروز در آرزوی شنیدن صداش بودی

 

وشما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

 

حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟؟؟

 

اعضا روی برگرداندند وبه نشانه اعتراض همه جلسه را ترک کردند

 

تنها عقل وقلب در جلسه ماندند

 

عقل گفت : دیدی همه از عشق بیزارند

 

ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه  تو را آزرده

 

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟

 

قلب نالید وگفت : من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

 

وتنها تکه گوشتی خواهم بود که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند

 

وفقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم

 

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم

 

واز آن روزبه بعد عشق فقط در قلب رسوخ می کند

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت


خسرو گلسرخی ترانه ای از آسمان آبی

 

خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ماه 1322 شمسي در شهر رشت است. در كودكي پدرش قدير را از دست داد. مادرش شمس الشريعه وحيد، او و برادر دو ساله اش فرهاد را به شهر قم نزد پدربزرگ مادري شان حاج شيخ محمد وحيد برد. وحيد، مرد مبارزي بود كه روزگاري در نهضت جنگل، در كنار ميرزا كوچك خان جنگيده بود. خسرو توسط وي تعليم ديد و تحت تأثير مبارزات و نظرات وي واقع شد و حتي شعرهايي به نام «جنگلي‌ها» و «دامون» در اين رابطه گفت و نام فرزندش را نيز «دامون» گذاشت. (دامون به معني پناهگاه، و انبوهي و سياهي جنگل است). در سال 1341، پس از درگذشت پدربزرگش همراه برادرش فرهاد به تهران رفت و در اتاقي كرايه‌اي در محله امين حضور سكني گزيد. او شب ها درس مي‌خواند و روزها كار مي‌كرد.

خسرو در اين سالها، از ادبيات نيز غافل نبود دوران شكوفايي فكري و فعاليت چشمگيرش در مطبوعات را مي‌توان در سالهاي 48 تا 52 كه سال دستگيريش توسط ساواك است دانست. اما كار جدي اش را در شعر از سال 45 شروع كرد. گلسرخي در سال 48 با عاطفه گرگين، دوست همرزمش ازدواج كرد و داراي فرزندي به نام «دامون» شد كه اكنون با مادرش عاطفه گرگين در پاريس زندگي مي‌كند. يك هفته بعد از دستگيري خسرو گلسرخي، عاطفه گرگين نيز كه به وسيله يكي از همكارانش از دستگيري خسرو آگاه شده بود دستگير شد و با به زندان افتادن او به ناچار سرپرستي فرزندش به برادرش سپرده شد.
خسرو گلسرخي در 29 بهمن ماه 1352، و عليرغم آن كه به خاطر بودن در زندانِ ساواك هرگز نمي‌توانست در طرح گروگان گيري رضا پهلوي شركت داشته باشد، صرفا به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تيرباران شد. 

در اینجا  متن دفاعیات وشعرش معروف خسرو گلسرخی را مشاهده می کنید:

 

 

متن دفاعيات

ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم و حتي براي عمرم؛ من قطره‌اي ناچيز از عظمت خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك‌ها و مازيارها و بابك‌ها، يعقوب ليث‌ها، ‌ستارها و حيدر اوغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزا كوچك‌ها، اراني‌ها،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني، شيخ محمد خياباني‌ها نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌كند، هنگامي‌كه مارکس مي‌گويد: در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سويي ديگر در حالي كه مولد ثروت طبقه محروم است؛ و مولا علي مي‌گويد: قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند، نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد؛ چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسي‌ها و اباذر غفاري‌ها.

زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال كرد ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،‌ نه حكومت يزيد. آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد مي‌كنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده‌ است دستگير مي‌شوم. تحت شكنجه قرار مي‌گيرم (يكي از عمال ساواك فرياد مي‌زند: دروغه) و خون ادرار مي‌كنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند آن‌گاه هفت‌ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زدم و اينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران اين است كه زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاه‌هاي شما آنها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند مسلسل به دست مي‌گيرند.
بايد به دنبال علل اساسي گشت معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌كند چنين است كه آن‌چه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه مي‌كند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه مي‌كند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد با تمام اين خفقان مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است. پيكار مي‌كند و مي‌جنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين مي‌مالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم،‌ در ايران حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما مثل خلق‌هاي بلوچ،‌ ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نمي‌دهند، چرا كه واضح است آن‌چه كه بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بسته‌بندي ميشود مي‌باشد.توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌كردند آن زمان را در نظر بگيريد،‌ خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بل‌كه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو مي‌كنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقان‌ها و خان‌ها كه ما مي‌خواهيم بياييم و بجاي دهقان‌ها بار ديگر خان‌ها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگامي‌كه برده داري تمام مي‌شود ،‌ هنگامي‌كه فئوداليسم به سر مي‌رسد،نظام بورژوازي درمي‌رسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راه‌گشايي براي مصرفي كردن جامعه و آب‌كردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركت‌هاي زراعتي و شركت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اين‌كه جلودار انقلابات توده‌اي بشود ناگزير است كه به رفرم‌هائي دست بزند.

آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظام‌آباد، ‌مثل پل امامزاده معصوم، مثل ميدان شوش، مثل دروازه‌غار برود و با كساني كه زير سر دارند، صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمده‌ايد؟ چه مي‌كنيد؟ مي‌گويند ما فرار كرده‌ايم. از چه؟ از قرضي كه داشته‌ايم. و نمي‌توانستيم بپردازيم. اصلاحات ارضي درست است كه قشر خرده‌مالك را به وجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست، خرده‌مالكي كه با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است، آرام‌آرام مالك‌هاي ديگر را مي‌خورد، در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته‌. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودال‌ها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت مي‌كنند همان فئودال‌هاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌كنند، بورژوا كمپرادور شركت‌هاي سهامي زراعي و شركت‌هاي تعاوني كه بيشتر به خاطر مكانيزه كرده ايران به كار گرفته شده تا كدخداها.
رئيس دادگاه: از شما خواهش مي‌كنم از خودتان دفاع كنيد
گلسرخي: من دارم از خلقم دفاع مي‌كنم.
رئيس: شما به عنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد. به عنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آن‌چه كه به نفع خودتان مي‌دانيد در مورد اتهام بفرماييد.
گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم، من فقط به نفع خلقم‌ حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم مي‌تونم بنشينم.
رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان به عنوان آخرين دفاع،‌ دفاع كنيد 
گلسرخي: (با خشم و غرور) من مي‌نشينم، مي‌نشينم، من صحبت نمي‌كنم،....
رئيس: بفرماييد

گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهره‌اش آشكار است مي‌رود و مي‌نشيند.

 

 یک با یک برابر نیست

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:


یک با یک برابر نیست!!!

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


سوره تماشا

 هشت کتاب " ، مجموعه شعرهای سهراب سپهری است که پیش از انقلاب اسلامی چاپ شده است .و تعدادی از شعر هایش تحریف شده است.

 و معلوم نیست چرا در شعر " سوره ی تماشا " در این کتاب  هشت سطر حذف شده است . کسی نمی داند؟؟؟؟ به همین منظورشعر " سوره ی تماشا " را به طور کامل در این جا می آورم . واظهار نظر  در این زمینه به عهده خودتان!!!

 

 

 

 

 

 

سوره تماشا

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

 که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

به خدا ایمان آرید

به خدایی که به ما بیلچه داد

 تا بکاریم نهال آلو

صندلی داد که رویش بنشینیم و به آواز قمر گوش کنیم

به خدایی که سماور را از عدم تا لب ایوان آورد

و به پیچک فرمود :

 نرده را زیبا کن .

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

 آن که نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر می داند ، سحر !

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت


شاعر آیینه ها سهراب

 

 اول اردیبهشت  سالگرد به پروازدر آمدن شاعر آیینه ها  به ابدیت است .در چنین روزی سهراب به پشت هیچستان سفر کرد تا به همه بگوید راز گل سرخ را .اما  بعد از او سال هاست که مردمان این دیار در افسون گل سرخ شناور مانده اند .وبه این بهانه ما  نرم و آهسته به سراغ او می رویم تا چینی نازک تنهایی او نشکند  تا نشانی خانه دوست را از او بپرسیم . تا دوست  بگوید راز گل سرخ را.

 

 

 

زندگی نامه سهراب:

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است...

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... پدر در سال 1341
درگذشت

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا  در کاشان بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت...

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد....

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم....
.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود...

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني  در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت...
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

شهريور ماه ۱۳۲۷استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...

در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

در آبانماه 1343 سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

 

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


حسنک کجایی!!!

 

با سلام خدمت دوستان با صفا اگر از کلاس اول تا پنجم دبستان،درسها و شخصیتهایش چیزی یادتان هست این متن را بخوانید.اون آدما حالا همه مدرن،شهر نشین و update شده اند و دیگر در ذهن و خاطرات هیچ کسی جای ندارند .امید است که بعد از مطالعه آن با نظرات خود درباره این آدم ها  باعث دلگرمی این حقیر گردید. :

 

خورشید به پشت کوههای مغرب نزدیک شده بود.  گوسفند بع بع می کرد، گاو ما ما می کرد ، سگ واق واق می کرد همه با هم صدا میزدند حسنک کجایی (یعنی حسنک ما گرسنه ایم )اما از حسنک خبری نبود.خیلی وقت است که از حسنک خبری نیست.او به شهر رفته و به جای گردش در صحرا،لباسهای شیک میپوشد و درخیابانهای بالا شهر میگردد.حسنک به جای اینکه جلوی حیوانات علف بریزد ساعتها جلوی آینه می ایستد و به موهای خود ژل میزند.او پشت کامپیوتر مینشیند و با کبری چت میکند.

کبری هم دیگر داستانش را نمیخواند.او چند روزی است که به دانشگاه  میرود و کلاسش بالا رفته،.او برای خود نام مستعار ژاله انتخاب کرده چون فکر میکند (کبری)اسم بی کلاسی است. مدتی پیش که کبری با حسنک چت می کرد،کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است  تصمیم کبری این بود که حسنک را رها کند و با پترس چت کند . پترس پشت کامپیوتر خود نشسته و گرم چت کردن با کبری است.او آنقدر مشغول است که یادش رفته که سدّ نزدیک خانه شان سوراخ شده.تازه اگر هم یادش بیاد حوصله ندارد برود و جلوی سوراخ سد را بگیرد چون انگشتهای او از شدت چت کردن درد میکنند.او حتی حوصله ندارد پدرش را خبر کند.بالاخره سد میشکند و پترس غرق میشود.حالا کبری چند روزی است که از پترس خبر ندارد برای همین تصمیم گرفته سوار قطار شود و به سراغ پترس برود.اما کوه ریزش کرده و راه قطارر ا بسته است.ریزعلی میبیند که کوه ریزش کرده اما لباسش را در نمی آورد و آتش نمیزند.او نمیخواهد سرما بخورد.او چراغ قوه هم دارد اما حوصله ندارد که آن راننده را از خطر آگاه کند،خوب فکرمی کند به او ربطی ندارد.قطار به کوه برخورد میکند و کبری به همراه چند مسافر دیگر میمیرد.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم وهمسرش ريزعلي تنها هستند چون پسرشان عباس  با یه دختر شهری ازدواج کرده وبه شهر مهاجرت کرده ودیگر از انها هیچ سراغی نمی گیرد .  کوکب خانم دیگر مهمان سرزده ندارد ،او این روزها حوصله هیچ مهمانی را ندارد.او  دیگر اصلا آبگوشت که غذای لذیذی است  را درست نمی کند چون آخرین بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون توی  دنياي ما  چوپان های دروغگو زیادند به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

 


 

نوشته شده توسط عرشیا در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting